اخبار

پرواز تا آغوش يك حكايت خرافه

چیرۆک

امجد غلامی

هاوره[۱] گفت: «از امروز به‌بعد، ما يا دلقك‌ايم يا جنازه‌اي متعفن…»

روز هفتم كه مي‌رسد، هيچ‌كس سر از خيالهاي هاوره درنمی­آورد و نمي‌دانست كه چگونه آخرين داستانش را به اين اسم مي‌خواند و درراه ساختن قصرش، مدام به «فريدا»يي مي‌انديشد.

همين‌كه هاوره آخرين‌موزاييك را كار گذاشت، ما فکر کرديم كه هيچ هاوره‌اي- دوستی- نمي‌تواند اين تصويرها را سرهم کند و اين حكايت خرافه نيز براي هميشه بر دل‌مان لنگر خواهد انداخت. باید کسی را می­جستی که از سر التفات به‌داد اين داستان برسد و شبي ديگر، براي اتمام قصر، من و فريدا را با هم تنها بگذارد.

[ قصر چنان عمارت بزرگي بود که همه بي واهمه مي‌توانستند از بلنداي کنگره‌اش به پايين بپرند و اميدوار باشند که ديگري به جاي آنها سبز خواهد شد و کسي فرياد بزند: «اون پايينم مث اين‌جاست؟»

او سيگاري بگيراند و بگويد: ««قصر همه­ش مث همه، اين‌جا و اون‌جا نداره!»]

تا پيش از امروز كسي در قصر ـ در این هستی بیکران ـ جايي براي انسان بزرگي مهيا نکرده بود كه به درون آفرينش سرك كشيد و نام‌اش را «هاوره» گذاشتند. خودش بي‌خيال همه‌ي آفريده‌ها، سرگرم اتاق‌هاي قصر مي‌شد و موسم بهار كه بازمي‌گشت، بدبين‌تر از همه‌ي كساني بود كه براي قامت ما سايه‌اي بودند و به موي ما ماست‌اندود مي‌شدند.

ـ «آه… كه همه سوروساتي دلقكي بیش نیستند.»

تابستانها كه مي‌رفت، بچه‌ها خيال مي‌كردند كه در اين بي‌خيالي امروز، تنها هاوره راست مي‌گويد و لابد هم همين‌طور بود. او بسيار پيش‌تر راه‌ها را آزموده بود و مي‌دانست كه در مسير تناسخ، هيچ‌کس ديگري را نمي‌فهمد. اين‌ را پيش از آفرينش ديد و پس از آن دل‌اش پيش فريدا و قصر ناتمام‌اش بود. پاييز كه با بادهاي غليظ‌اش از راه مي‌رسيد، ديگر نه اثري از فريدا به‌جا مي‌ماند و نه از هاوره. ما گمان مي‌كنيم كه آن‌ها در قصراند و خوش‌ مي‌گذرانند، به‌همين‌ سبب نخستين پياله­ را به سلامتي آن‌ها می­نوشیم و امروز را «زيباترين روز دنيا» مي‌ناميم. هرچند باور دارم كسي همچون «زريان» به بويي دل‌آزار مي‌انديشد و امروزمان را خراب مي‌كند. تا نخستين پياله­ از گلوی هيچکداممان پایین نرود. همه‌ي ‌ما حقيقتي را درمي‌يابيم كه شايد تنها زريان آن را حس کرده بود؛ زمستان‌ها ‌بايستی بويي بر شهر بال بگستراند و هرگز دست از سرش برندارد. غروب كه مي‌شد، سرمان را به‌ زير مي‌انداختيم و در اين فکر بوديم كه كاش مي‌شد همه‌ي حرف‌ها را به وقت مستي زد. همان دم «شيروان» در سمت پايين، سرش را توي روزنامه‌اي فرو مي‌كرد و مي‌خواست خودش را از اين فكر رها كند و از اين بو سر درنياورد؛ اما در اوج بیچارگي، به همان حرف من مي‌رسيد كه: «بوها هميشه بوده‌اند و بي‌آغاز بوده‌اند…»

نه، اين‌جوریها نبود و تنها هاوره مي‌دانست كه چگونه بوها و گزارش‌ها به‌شكل دو خط موازي درمي‌آيند؛ که بوي اول را به شيروان بدهد تا لاي روزنامه‌ها به‌دنبال آن بگردد. بوي دوم را به زريان می­بخشید و او را در بايگاني يك اداره تنها می­گذاشت و براي بوي سوم، كسي را سراغ نداشت ، تا به اداره پلیس برود و چاك دهن‌اش را باز كند؛ سومي هميشه زیر آوارها بود و مخفي بود .

شيروان روزنامه را دور مي‌انداخت و نيشخندزنان مي‌گفت: «اولي هيچ‌وقت توي اين شهر ديده نشده!».

[شهر، هشتمين موزاييكِ روي كُره بود. آن‌ها بدون خواندن تابلو، قدم در ميان موزاييك‌ها مي‌گذاشتند و هرگز نمي‌پرسيدند كه كي به قصري رسيده‌اند كه از بالاي كنگره‌ي آن، يكريز آدم‌ها پرت مي‌شوند و اين صدا را نمي‌شنيدند كه مي‌گفت: «اين‌جا پلي است براي شاعران!»

آن‌ها مطمئن بودند كه به اين زودي‌ها كارشان به كنگره نمي‌كشد. از اين‌رو يك‌صدا فرياد مي‌كشيدند: «ما بدون انسان هم زندگي مي‌كنيم.»]

شيروان سري تكان مي‌دهد و زريان عارش مي‌آيد كه اين حرف را بيشتر از این كش دهد. او فکر میکرد هر حرفي لايق گفتن نيست. به‌اين‌ ترتيب سايه‌ها نفسي تازه مي‌كردند تا ما بر تار مويي ماست‌اندود قدم بزنيم. هرچه بود، در دستان‌اش بود، در انگشتان‌اش ، در كاپشن چرمي و در آن بايگاني كذايي كه هميشه پارسنگ برمي‌داشت.

پياله­ی دوم به سلامتي سومي!

***

امشب «سرزمين گوجه‌هاي سبز» را مي‌خوانم و زير اين چند جمله را خط مي‌كشم:

گئورگ گفت: « همه­ی ما دهاتي هستيم. شايد سرمان بتواند ولايت را ترك كند، اما پاهامان درست در وسط آبادي مي‌ماند. هيچ شهري در زير سايه‌ي ديكتاتور قد نمي‌كشد. هرچيزي كه تحت‌نظر باشد، ريزوريزتر مي‌شود…»

بچه‌ها اين كتاب را دوست ندارند. آن‌ها هيچ كتابي را دوست ندارند و احساس‌شان را پنهان نمي‌كنند. آن‌ها به ناخن‌جويدن‌هاي من مي‌خنديدند و مي‌گفتند: «دلتنگی‌هامونو دوبرابر مي‌كنه.»

من سكوت را شكستم و گفتم: « گزارش سومي را خودم انجام مي‌دم… من نمي‌خوام شهرم مثل پاريس و برلين بشه… من مي‌خوام همه­ی ما دهاتي باشیم.»

همه خنديديم و هاوره سرش را به‌زير انداخت. بعدِ پيك سوم همه دیدیم او آهسته مي­گريد. خودش خوب مي‌داند كه هرگز نمي‌تواند از غروب‌هاي لب چشمه‌ي آبادي و درخت توت آن‌جا رها شود.

[ به‌نوبت و درطول يك خط، روي كنگره مي‌روند و سقوط بزرگِ يك آبادي را نظاره مي‌كنند. که به آخرين ‌بزرگ آبادی نگریستند، ‌همه ديدند كه زير بار نمي‌رفت و داخل قصر نمي‌شد و مي‌گفت: «من همين‌جا سبز شدم.»

آن‌ها بااطمينان خاطر پاهايش را مي‌بريدند و نيم‌تنه‌اش را به بالاي كنگره مي‌بردند. كمي بعد، پاها به‌شكل درختی ‌توت درمي‌آمدند و براي هميشه كنار صاحب‌شان مي‌ايستادند].

پياله­ی سوم به سلامتي درخت‌توت و «هرتا مولر».

***

وقتي براي نخستين‌بار در را به‌روي قصر گشودي، بايد مي‌دانستي كه هنر هم نوعي رقص با مرگ است. فکر مي‌كنم كه ماهميشه يا ديوانه بوده‌ايم يا دلقك؛ و بي‌گمان ديوانه‌وار مطمئن بوده‌ايم كه رقص هم پس از عشقي پُرتب‌وتاب آغاز مي‌شود. و حالا به‌ياد «لئوپارودي»:

«برادران سرنوشت به يک شکم زاد،همزادعشق ومرگ را»

يا دلقك‌وار سردر پی عشقي متفاوت مي‌گشتيم و به سايه‌اي مي‌انديشيديم كه همواره در پي ما بود،آري:

«سرنوشت، به يك‌شکم زاد،همزادعشق و مرگ را».

حال بي‌حوصله از خودمي‌پرسم: «چرا اين بچه‌ها از روز اول، عاشقانه دل به اين كار ندادند؟ تاخللی در کار ما ايجاد نشود» ،آن‌گاه با حسرت به تصوير خود وفريدا فكر مي‌كنم؛ تصويري كه بايد آن را به ديوار بلند قصر مي‌آويختند.

[ وقتي آسمان را آفرید، كسي جار میزد: «نمي توانيد عمارتي به این بزرگی بسازيد»، ولي آن‌ها بزرگتر ساختند. صدا دوباره گفت: «بارك‌الله! اما بدانيد كه هيچ عمارتي كار شما نيست. اين صداي ما بود كه عمارت را برايتان ساخت.»

همين‌كه پادشاه اين صدا را شنيد، سرِ همه را كَند و با جمجمه‌ها عمارت بلندتري ساخت] .

من هنوز هم با ترديد به عكس فريدا نگاه مي‌كنم. به اين‌كه از ما هيچ نمي داندو مي‌خندد… به اين‌كه هرگز به شب‌هاي هاوره و زندان نمي‌انديشد… به اين‌كه نمي‌داند كه در بارگاه قصر، سخن‌گفتن از قصر دشوار است. ولي كاش… اي‌كاش اين‌ها را نمي‌نوشتم، شاید شما هم از این عشق پرتب‌وتاب بگذرید و به سرنوشت روز دوم ما گرفتار آييد، كه تا آن‌روز به هيچ حرفي اهميت نمي‌داديم؛ ولي شيروان نابه‌هنگام سفره‌ي دل‌اش را باز كرد و اتاق را پُرِچاقو كرد. تا ما جنبیدیم، هاوره و فريدا غرق چاقو شده بودند. ما هم خير سرمان در لابلاي موج چاقوها داد مي‌زديم: «ما عاشق هيچ‌چيز ديگه‌اي نيستيم.»

ولي خيلي دير شروع كرده بوديم. آن‌قدر دير كه بيهوده دنبال هاوره می­گشتیم ، بي‌آن‌كه كسي به دادمان برسد و كسي به زريان بينديشد. بعد فريدا بي‌شرمانه سيب‌سرخي را پوست گرفت وكسي را تعارف نكرد. وقتي پلك‌هايم را بستم، احساس كردم كه هزارويك چاقو در مردمك چشمانم فرورفته است. اما زريان هرگز اين چاقوها را باور نكرد. او خونسردتر از آن بود كه با ضربه‌ي يك چاقو نك‌ونال كند؛

– «ما و چاقو، دو فصل تشنه‌ايم…»

ولي دروغ مي‌گويد. من مي‌دانستم كه درد اين چاقو، درست مانند درد آن حكايت خرافه بود.

[ ابرو بالا انداخت و از آن‌ها دليل خواست. اما بلافاصله سرش را بریدند. او دوباره سر را جاي خودش گذاشت و سؤال‌اش را تكرار كرد و آن‌ها از نو سرش را بریدند و اين كار را ازبس تكرار كردند تا او سرش را درآغوش بگیرد و از قصر خارج شود.

صدايي مي‌گفت: «به جهنم! همه‌ش به‌خاطر آيين شما مرامي‌كشند.»]

هاوره دمر افتاد و يك كيلو سيب براي‌مان آورد و ما از خوشحالي، يكي از شعرهاي «لوركا» را برايش خوانديم:

«در شبي آرام  

                       كودكان مي خوانند

                                                        جوباره ي زلال

                                                                                 چشمه‌ ي صافي؟»

پياله­ی چهارم را به سلامتي لوركا بالا مي‌اندازيم و بالا نمي‌آوريم.

***

غروب در زير سايه‌ي درخت‌سيب حياط، مِه سردي مي‌پوشاندم. مي‌خواهم براي سرگرمي هم كه شده، برگ‌هاي خزانش را بشمارم. مي‌دانم كه ديگر هرگز چنين فرصتي برايم دست نمي‌دهد. مادرم آهسته مي‌گويد: «بچگي‌هات اين‌جا كِز مي‌نشستی… برگ‌ها رو مي‌شمردي و گريه مي‌كردي.»

مادرم دروغ مي‌گويد. لابد فراموش كرده كه خودش از اين درخت، لولويي مي‌ساخت و پشت‌دست‌ام را داغ مي‌گذاشت كه من جرأت نكنم از سيب‌هاي كال آن بخورم.

حالا که میگوید بشمار، شايد نمي‌داند که سيب‌ها رسيده‌اند و دیگر كسی به فکر شمردنشان نيست .با این حال دست‌ام را بی اختیار به سوي سيبي دراز مي‌كنم و به‌ياد همه‌ي روزهاي گذشته­ام آن را بي‌واهمه به فريدا میدهم و در گوش‌اش نجوا میكنم: «تو و اين سيب كال، هميشه بوديد و هستید… زير رشته‌اي از دود و يخ.»

شيروان سري جنباند و گفت: «تو هم درست مثل اون‌هايي.»

آره؛ شايد همين‌طور باشد. شايد من هم نتوانم مثل شيروان اين‌ها را به‌هم گره بزنم؛ وقتي توده‌اي گوشت گنديده از كنارت بگذرند و سيب‌زمينيِ سرشان را بجنبانند و بِهت بگويند: «چه‌زود مرده‌هاتان را فراموش كرديد.»

اما فريدا اينطور نيست. مهم نيست شيروان چه فکر میکند. من مي‌دانم مانند خودمان اهل دود است. ‌بار اول که سيگار را از دستم قاپید، به من گفت: «نامزدِ گوشت‌تلخ‌ام مي‌گه بايد ترك‌اش كنم…»

هاوره پسره را مي‌شناسد و مي‌گويد: «از اون آدماییه كه هيچ‌وقت دوست ندارن دلقك باشن.»

[ بچه‌ها نمي‌فهمند، كسي نمي‌تواند پرواز كند. به دست‌وبال‌زدنِ آن‌ها كه نيست. بزرگ هم كه مي‌شوند، ابلهانه دست مي‌برند و كلاهي را برمي‌دارند و موهاي پُرپشت‌شان را زیر آن پنهان مي‌كنند و يك‌راست مي‌روند بالاي كنگره و از آن‌جا مي‌پرند. كسي هم براي‌شان پادرمياني نمي‌كند… دارارام… دارارارام… بعد مي‌زنند زير گريه… دارارام… حتما گريه مي‌كنند و… دارارارام… روي يك موزاييك مي‌افتند و… دارارام… دارارارام… فقط يك كلاه‌كاسكت از آن‌ها بجا مي‌ماند.]

هواي امروز بسيار عاشقانه‌تر از ديروز است. آسمانِ بيرون، گه‌گاه مي‌غرد و پس از غرش، سكوت سهمگيني سايه مي‌گسترد و توي سرمان مي‌پيچد و در سيم تلفن نشت مي‌كند و با صداي كس ديگري مي‌آميزد:

«الو!»

«بله… بفرمايين!»

«ممنون‌ام كه گوشي رو برداشتين!»

«قابل نداره!»

«صاحب‌اش قابل داره!»

«تلفن خودتونه؟»

«خدا بِهتون ببخشه!»

«موافقي با هم يه چُرت بخوابیم؟»

«نه… ممنون… اين سيگارو مي‌كشم و مي‌رم.»

براي ما، زمين مالامال از تلفن است… حتي در دريچه‌ي گوش‌هامان هم. فريدا هم توي يكي از همين تلفن‌ها عاشق شد. ولي تا فراموش نكرده‌ام، بگويم؛ براي فريدا جنگ، همیشه جنگ است و فرقي ندارد کدام طرفی باشی. او بيشتر دوست دارد درباره‌ي خدا با او لاس بزنند و بگويند: «توي همين روزها از خجالت‌ همه‌ي ما درمي‌آيد.»

زريان مي‌گويد كه وقتي در اداره، حوصله‌اش سر مي‌رود، چيزي توي اين مايه‌ها مي‌نويسد و دور مي‌اندازد. همان حين هاوره به‌دور از چشم ما، قصه‌اي براي فريدا سرهم مي‌كند و ما واژه‌هاي خود را فراموش مي‌كنيم.

[ شاعر خيال مي‌كرد كه قصر به زيباترين شعر ، بدل خواهد شد. اما وقتي تيرش به سنگ خورد، گمان كرد كه موزها از اين قصربي خبرند. روزي كه مي‌خواست برود، به آنها گفت: «شعر در اين عمارت جايي ندارد.»

آن‌ها ديوارها را پاك مي‌كردند و گوش‌شان بدهكار نبود. شاعر داد مي‌زد: «شما مي‌دونيد شعر چيه؟»

وآن‌ها خاموش برگشتند و نگاهي به شاعر انداختند و هروهر خندیدند. شاعر نگاهي به موزها انداخت كه صدايش مي‌زدند و او نمي‌توانست جواب‌ دهد. قصر مي‌بايست زيباترين شعر مي‌بود و نمي شد؛

ـ نه شعر در عمارت جا می گیرد و نه عمارت در شعر.]

هميشه چيزي را فراموش مي‌كنم و نمي‌دانم اين نامزد، چه‌چيزي در كف‌دست فريدا هجي مي‌كند و دست از سرش برنمي‌دارد. امروز كه هاوره را گرفتند، تازه فهميدم چه چيز مهمي را فراموش كرده‌ام. غروب كه ول‌اش كردند، بِهم گفت: «مي‌دونستم پشت‌مو خالي مي‌كني، دهاتي!»

تعريف مي‌كرد كه چگونه یکی متبسم بود و اون یکی پرخاش مي‌كرد و من به‌ياد “نريسه ايزدهاي ماني”[۴] مي‌افتادم.

مي‌گفت همه‌اش تشنه‌ي سيگار بود. اینجا اميدوار بود كه خواب شيروان، هرچه زودتر تعبير شود.

شيروان گريست و ما ول کن اين حرف‌ها شدیم.

زريان مي‌گويد كه همين روزها پايش را قطع مي‌كنند.

با اين‌حساب بايستي به‌جاي پايش، عصايش را در روستا جا مي‌گذاشت.

هاوره دوباره به‌ياد درخت‌توت گريست و زير سايه‌ي عصا چمباتمه زد.

پياله­ی پنجم به‌ياد بوي دوم و يك تكه روزنامه.

***

شب‌ها بوي آن قلم و كتاب كهنه، نفس شهر را به‌شماره مي‌اندازد و شهر، لبريز از سرفه و زنجمويه و همهمه مي‌شود.

امشب براي اولين‌بار احساس كردم كه اين بو چه‌قدر برايم آشنا و نشئه‌آور است. شايد شيروان هم در اين شب تار، زريان را باور كرده است؛ وگرنه مي‌گفت: «خوشا به‌حال اين گوشت‌هاي گنديده، كه هميشه خوش‌بخت‌اند.»

امروز براي دومين‌بار هاوره را گرفتند و اين‌بار ول‌اش نكردند. فريدا قهر كرده بود. بايستي كسي جوابي روراست به او مي‌داد و آرام‌اش مي‌كرد. ولي فريدا خود جواب خودش را پيدا كرد و ما آسوده شدیم. او مي‌دانست كه روزي خدا از خجالت همه­ی ما درمي‌آيد و مانند يك پهلوان نيرومند، زنجیر رگ‌هايش را براي اين انسان بيچاره پاره مي‌كند. آن‌موقع چه‌كسي جرأت دارد بگويد:

ـ امشب خون سبز سبزي را بخواب نديده است.

فريدا بلافاصله سيگاري روشن كرد و من از لرزش سينه‌هايش فهميدم كه او تنها با پهلوانان مي‌رقصد تا بلكه قلمدوش‌اش كنند و…

خبر هاوره، خيلي دير به ما رسيد و ما گمان مي‌كرديم كه هرروز او را توي تنگ آب مي‌خوابانند و ازش مي‌پرسند: «كي به بزرگيِ فكر، فكر مي‌كنه، مادربه‌خطا!؟ حالا كجاشو ديدي؟ صب كن… واسه­ت داریم…»

هرهر مي‌خندند و لايه‌اي از پوست را برتن‌اش مي‌كَنند. زريان به بيست‌ودومين گلوله مي‌انديشيد كه چگونه شاعر[۵] را در رودخانه نشانه مي‌رود، در همان‌حال سرش را به‌سوي فريدا چرخاند. فريدا بي‌درنگ دهانش را با دست‌هايش پوشاند و زريان گفت: «درست مثل لب‌هاي غنچه‌ي تو.»

فريدا قهر كرد و ديگر به ما محل نگذاشت. هنوز هم كسي نمي‌داند كه او چگونه در لابه‌لاي سيب‌زميني‌ها ناپديد شد.

[وقتي به آستان هزارمين غار مي‌رسيد، براي يك چُرت كوتاه، آرام‌وقرار نداشت. در آن‌دم صدايي به او مي‌گفت: «مي‌دانستيم که نمي‌تواني.»

و نمي‌دانست كه مگر چند غار ديگر در اين دنيا وجود دارد كه جرأت نكند سرش هم را جا بگذارد. گفت: «استادم نوشته بود كه جلوي درب غار، دو مار سياه كمين كرده‌اند. اين يعني همه ی هزارغار.»

صدا به او گفت: «برو، دست از اين حکايت خرافه بدار!»

او سرش را پايين انداخت و داخل شد. بلافاصله هردو مار، پيشاني‌اش را نيش زدند. در آن حالِ وارفتن به اين مي‌انديشيد ؛كه هزارمين‌غار هم، آن غار كذايي نبود.]

روز ششم، كاري كرديم كارستان و هيچ‌كسی هم نفهميد. روز ششم، زريان ليز خورد و زير كاميون رفت و براي هميشه سرش را به‌زير انداخت. شيروان كه اين خبر را مي‌نوشت، جاي چند كلمه را قاتي كرد و تا این را فهمید، كلمه‌هاي ديگر يواشكي دررفته بودند. زريان عصا و چند قطره‌خون را روي بلوار جاگذاشت و كاري كرد كه اين خيابان براي هميشه بوي خون و بايگاني بدهد.

هيچ‌كدام باور نمي‌كرديم كه زريان در چنين روزي، پنجره‌ي اتاق‌اش را به‌روي ما هم ببندد. روزنامه‌ها با همه‌ي دک وپوزشان، زريان را به حاشيه راندند و به‌اين‌ترتيب او را بسيار زودتر از اين حرف‌ها فراموش كردند. اداره هم منتظر بوي زريان ننشست و بلافاصله زني را جايگزين او كرد. ديگر سايه‌اي بر سر هاوره نمانده بود.

[ قبل مرگ وصيت كرده بود ؛ او را بيرون شهر دفن كنند. مردم، بسيار ناسپاسانه او را فراموش كردند و زير يكي از اين موزاييك‌ها خاکش كردند. وقتي سنگ‌قبر را كارمي‌گذاشتند، صدايي از اعماق به آن‌ها گفت: «من هميشه بوده‌ام و قبل از شما بوده‌ام. وقتي‌كه آمديد، قبل از همه من را ديديد و وقتي‌كه مي‌رويد، بعد از همه من را مي‌بينيد.»

آن‌ها عجله داشتند و صدا را نشنيدند. او نشست و در گور پيِ يك جمجمه مي‌گشت و به دل‌اش افتاد: «نكندکاسه سرم رو یه جایی دیگه دفن کرده باشن!»]

قلب‌ام روزبه‌روز بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شود و ازبس مي‌آماسد كه دل‌ام به‌حال سايه‌ها مي‌سوزد. حالا ديگر ژاكت‌ام آن‌قدر برايم كوچك است كه به تن‌ام زار مي‌زند. شيروان پنجره‌ي اتاق را پاك كرد و روزنامه را توي گلدان انداخت و آن را براي زريان گذاشت و پنجره را آهسته بست. از آن‌روز به‌بعد بايستي هر شب به‌دنبال سيب‌زميني‌اي مي‌گشتم كه مي‌دانستم هرگز آن را نمي‌يابم… و نيافتم.

غبار روي پنجره‌ها نشسته و زريان در انتظار روزنامه‌ي تازه‌اي است و گلدان لبريز از هوا و هيچ‌چيز ديگریست .اين را وقتي مي‌گفتيم! كه همه­ی ‌ماتوي گلدان بوديم و فريدا بيرونِ گلدان سيگار مي‌كشيد و اتاق را پُرِ دود مي‌كرد و ديگر كسي شرمنده‌ي ديگري نمي‌شد. (شايد از اين سطر به‌بعد، ديگر كسي سراغي از هاوره نگيرد… و كسي سراغي نگرفت. آن‌ها مي‌دانستند كه اين اتاق ازبس تنگ‌ است که مرد بزرگي چون هاوره در آن جا نمی­شود.)

آن‌روز شيروان خبر گوشتِ «خودسوز»ي را منتشر كرد و همه‌ي روزنامه‌ها بوي گوشت و استخوانِ سوخته آدمی مي‌دادند. همان شب فريدا زنگ زد و قسم می­خورد چند ماه است بوي سوختگي به مشامش می رسد. او نمي‌داند كه عکسهايش پيش‌تر اين را به من گفته بودند… آن چند عکسي را كه مي‌بايست بر ديوار بلند قصر مي‌آويختند… همان‌هايي كه بوي گوشت و استخوان سوخته مي‌دادند.

پياله ششم به‌سلامتي تمام تلفن‌هاي دنيا.

***

وقتي ژاكت‌ام را درآوردم، بوي خون حياط را برداشته بود. ماهي‌ها از توي حوض مي‌جهيدند و روي برگ‌ها مي‌نشستند.

ـ «همه‌ي راه‌ها به قصر ختم مي‌شوند.»‌

آن‌روزها نمي‌دانستيم راهي كه ما را با خود مي‌بَرد، آمدونيامد دارد و به همان چهارراهي مي‌رسد كه مجموع راه‌هاي شهر است. نمي‌دانستيم كه هر جاده‌اي، پهلوان و سركشي مي‌خواهد؛ اما ما تنها دو دست بيقرار بوديم… دو مناره از دود.

شيروان مي‌گفت كه رهگذران از سيب‌زميني بيزارند. ولي به اين مسأله نمي‌انديشيد كه خودِما هربار از اين راه برمي‌گرديم توي گلدان، و سرانجام يك‌بار فريدا و نامزدش را مي‌بينيم كه در اين‌طرف و آن‌طرف جاده سيگار مي‌كشند. شيروان كه آن‌ها را ديد، بلافاصله حرف‌اش را پس گرفت و يك‌سره رفت توي دفتر روزنامه و ديگر برنگشت.

سردبير روزنامه، عرق پيشاني‌اش را زدود و آهسته ـ طوري‌كه همكاران‌اش نفهمند ـ گفت: «توي يكي از اين شماره‌ها گم‌وگور شد… ما هم نفهميديم… گويا نشسته جاي يه سوتيتر.»‌

[ همين‌كه از تاكسي پياده شد، يك بچه‌ي موخرمايي، تكه‌كاغذي بِهش داد و گفت؛ اين را يك مردِ بي‌سر برايش فرستاده است.

توي كاغذ نوشته شده بود: «دل‌ام برايت تنگ شده است. هنوز هم دير نشده… بيا همان جاي هميشگيمان.»

او زود خودش را رساند و جمجمه را يافت. وقتي آن را روي سر خودش گذاشت، صدايي می­گفت: «تو که فرق شب و روز را نمي‌داني… ما شهزادي مي‌خواهيم، نه كسي چون تو.»

او اهميت نداد و گور ديگري را كَند و تكه‌كاغذ را توي آن چال كرد.]

هاوره در اوج خستگي، سر برداشت و گفت: «آقايون! اگه دوست ندارين، فكر نكنين!»

بچه‌ها مي‌گويند: «اگه سيگاری به هاوره نرسه، میشه يه دلقك كچل و بي مو!»

وكسي توي ذهنش هاوره‌ را بي‌دندان و بي‌ناخن تصور مي‌كرد. ولي هاوره در آن لحظه هم، بزرگ‌ترين كارگردان بود. بايد بازيِ او با نريسه‌ايزدان، چه نمايشي از آب در آمده بود كه ما به هدر داده بوديمش.

امروز كسي زنگ زد و مرا به‌ياد هديه­ا‌ي گم‌شده‌ انداخت:

«الو! من خواهر زريان هستم… بايد يه امانتي رو بِهتون برسونم.»

«خيلي ممنون… خيلي وقته منتظر اين سيگارم.»

ناگهان فريدا خودش را پرت مي‌كند و در گوشه‌اي دست روي شانه‌ام مي‌گذارد و مي‌گويد: «نامزدم خيلي كيف ميكنه من سيگار مي‌كشم… اين‌جوري بهتره نه ؟»

من که نمي‌توانم جلوي خودم را بگيرم… داد مي‌زنم: «فقط تو يكي مونده بودي فكر كني من احمق‌ام! لابد خيال مي‌كني نمي‌دونم بچه‌ي كي تو شكمته!؟»

فريدا وامي‌رود و بيدبيد مي‌لرزد. نامزدش از بالا داد مي‌زد: «تا كارش رو راه ننداختی، بيرون نیای.»

انصافاً هم بيرون نرفت و نتوانست كارش را هم راه بیندازد.

[ ستاره‌اي فرودآمد و درست كنار او افتاد. ستاره را برداشت و روي سينه‌ي خودش گذاشت. صدايي از دل ستاره به او گفت: «آمده‌ا‌م بگويمت کي هستي!»

و او به‌خاطر آورد و بي‌هيچ مدرکي وارد قصر شد و چيزي در گوش شاعر گفت. شاعر برآشفت و گفت: «با اين حساب بايد من خيلي ابله بوده باشم.»

ولي او منتظر نماند و با عجله رفت بالاي كنگره و فرياد كشيد: «آره! اينم يوتوپيا!»]

خواهر زریان دفترخاطرات را گذاشت و رفت. من نمي‌دانستم از كجا شروع كنم. خودش که همیشه از آخر شروع مي‌كرد، از روزي كه خودش را به ريش يكي از اين سايه‌ها آويخته بود. آن‌روز كه دنبال يك پرونده مي‌گشت و آن را نمي‌يافت و يارو به او گفته بود: «دهاتي…»

اين‌گونه من به‌ياد تلاش‌هاي هاوره و دستي مي‌افتادم كه از آن‌سوي تاريكي مي‌آيد و كاري ازش برنمي‌آيد. هاوره چه راست برود، چه كج ، پايش را روي اين خط گذاشته و اين خط هم که به هيچ‌جا نمي‌رسد و تنها نمايش است كه هم‌چنان ادامه دارد.

هاوره ديگر بهارِ امسال برنمي‌گردد و براي هيچ قصري نمی­کوشد و پنجره‌ي ديگري آهسته بسته مي‌شود و ديگر كسي جرأت نمي‌كند از راه قصر بگذرد.

فريدا گفت: «پياله­ی هفتم به‌سلامتي يك سيگار وينستون…»

زريان گفت: «به‌سلامتي رازوموف[۶]…»

شيروان گفت: «به سلامتي همه‌ي سوتيترها…»

هاوره گفت: «به‌سلامتي هشتمين موزاييك زمين…»

من هرچه فكر كردم، كسي را برازنده‌ي اين مقام نديدم؛ ناگزير اين پياله را به‌سلامتي خودم و بچه‌ها بالا مي‌اندازم.

***

اعلام كرده بودند كه هيچ‌كس نبايد بالاي سر جنازه‌اش باشد ونمي‌دانستند كه ديگر كسي نمانده است. شهر يكريز سرفه مي‌كرد و با اين سرفه‌ها گل از گلِ پنجره‌ها مي‌شكفت، طوري كه ناگزير دفتر زريان را برمیدارم و يكسر میروم توي گلدان. ‌فريدا طبق معمول منتظرم بود. نوشته را نشان‌اش دادم و او دست‌اش را روي دهانش گذاشت و گفت: «يعني هيچكس نبايد بره؟»

من دوباره به‌ياد بچه‌ي فريدا افتادم كه شبيه همه‌مان بود، ولي بيش‌تر به مادرش رفته بود.

فريدا گفت: «نكنه يكي از دوستان خودتون بِهتون خيانت كرده؟»

من لِك‌ولِك راه افتادم و خودم را به گوشه‌اي رساندم و او مضطربانه گفت: «من مطمئن‌ام كه هاوره، خيانت‌كار رو مي‌بخشه… هاوره قلب بزرگي داشت.»

برای يك لحظه احساس كردم كه قلب هاوره درست به اندازه‌ي اين گلدان است. ناگهان گلدان ‌شكل قلب هاوره شد و به تپش درآمد و روي خيابان راه افتاد و من از اين فكر و خيال خودم خنده‌ام گرفت. اين بود كه به فريدا گفتم: «ديگه بايد از اين‌جا برم… اين‌جا دیگه امن نيست.»

فريدا خواست چيزي بگويد، اما حرف‌اش را خورد. او نمي‌دانست كه ما همواره توي قصر هستيم و هرسخنی را نبايد بر زبان آورد. بيرون باران عجيبي مي‌باريد و گلدان در آب شناور شده بود. فريدا بازوي مرا محكم گرفت و گفت: «اگه فهميدي، ناراحت نشو… من تو رو با هيچكس عوض نكردم.»

دوباره از اين حرف خنده‌ام گرفت. فريدا گريه‌كنان بيرون رفت و خودش را به موج‌هاي آب سپرد. اين آخرين‌باري بود كه فريدا را مي‌ديدم و سيگار نداشتیم.

[ به نوبت، روي يك خط، موزاييك بالاسرشان را برمي‌داشتند. همين‌كه چشم اولين‌نفر به تابلوي سردر افتاد، جيغ كشيد: «يعني يه آدم عاقل توي اين قصرِ درندشت پيدا نمي‌شه؟»

كسي در جواب‌اش گفت: «کدام عمارت بدون فيلسوف بوده؟»

اولين‌نفر شاعر را به‌جا آورد و دل‌اش به‌حال خودشان سوخت. شاعر، قصر را زيباترين شعر دنيا كرده بود و به تابلويي افتخار مي‌كرد كه اولين‌نفر مي‌خواند و مي‌دانست كه هيچ‌كس به‌دنبال حرف يك مردکوري نمي‌افتد…و همين‌طور هم بود.]

مدتي است كه روزنامه‌ها بوي گوشت سوخته مي‌دهند و من مي‌دانم كه شيروان در همين حوالي است. آن‌هم درست زماني كه چشم‌ام درد مي‌كند و دكتر معتقد است كه بايد عمل‌اش كنم. ولي من گوش‌ام به حرف دكتر بدهكار نيست. بيش‌تر دوست دارم كه يكي از چشمان‌ام را روي گلدان ـ گلدان قلب هاوره ـ باشد. امشب خوابِ زريان و هاوره را ديدم. هاوره سيب‌سرخي را پوست مي‌گرفت و يك قاچ را به زريان مي‌داد و يك قاچ را كنار مي‌گذاشت و در همان‌حال توي گوش من نجوا می­کرد: «فريدا هم تو راهه… زريان نمي‌دونه دل‌ام لك زده واسه يه سيگار.»

من توي اين خواب هم مي‌دانستم كه قلب هاوره بسيار بزرگ است، اما جایی برای انتقام ندارد.

وقتي از خواب برمي‌خاستم، تازه مي‌فهميدم كه هيچ‌جايي قابل‌اطمينان نيست و اين داستان همان‌طور در قفس يك طرح، باز نزدهاوره برمي‌گردد… نزد خياباني كه بوي خون و بايگاني مي‌دهد… نزد پنجره‌اي نيمه‌باز… و آن‌وقت ديگر جايي براي روايت داستان و فريدا باقي نمي‌ماند و همه به‌سوي نوعي بي‌داستاني مي‌رفتيم… بي‌داستاني و بي‌قهرماني. در آن حین تنها ما در قصر مي‌مانديم… مايي كه مي‌دانستيم قهرمان‌ها يا تصادفي مي‌ميرند يا… يا زن‌ها هرگز قهرمان نمي‌شدند و هميشه بوي گوشت سوخته مي‌دادند. قصر همواره مأوايي براي شاعران بود، كه مبادا سر از راز آفرينش درآورند و قبل از آن‌كه تبديل به سيب‌زميني شوند، فرياد بزنند: «ما نمي‌خواهيم دهاتي باشيم!»

و دهاتي بودند. و مي‌دانستيم كه خداوند ابر را آفريد تا باد در آن بدمد و كسي دهاتي شود . ما هرگز به امروزِ اين آفرينش نينديشيديم كه هيچ مأوايي قابل‌اطمينان نيست و همه‌ي نامه‌ها مشتي روزنامه بيش‌تر نيستند.

[ نخستين‌نامه را كه بِهش داد، روي پاكت‌اش نوشت: «يا چشمات يا ديگرهيچ.»

مدتي بعد، دو چشم را توي همان پاكت برايش فرستادند. او بلافاصله نامه‌ي دوم را براي اش نوشت: « گر چشم‌ها از آن خود توست، نگران نباش… آن‌ها را به غریبه نسپرده­ای.»

بعد چشم‌ها را توي چشم‌خانه گذاشت و راه هزارويك‌امين غار را درپيش گرفت. در راه به آن دو مار كذايي فكر مي‌كرد. صدايي دوباره گفت: «اگر تو شهزادي، پس امير كيست؟»

او خنديد و داخل شد. دوباره دو مار سياه، پيشاني‌اش را نيش زدند و او بر زمين افتاد و…]

هميشه فكر مي‌كنم كه شيروان توي يكي از اين شماره‌ها عاشق شده و بالاخره روزي به داخل گلدان برمي‌گردد و بِهم مي‌گويد: «آره خالو! من هم آخرسر چیزی شدم مث اونا.»

ولي حالا دو روز است كه هيچ روزنامه‌اي منتشر نمي‌شود و من مي‌دانم كه آخرين روزنامه‌ها را توي يك پاكت گذاشتند و براي ما فرستادند. امروز دوبرابر روزهاي ديگر، هوس سيگار كرده‌ام. ولي همه‌ي سيگارها بوي فريدا مي‌دهند.

سردبير روزنامه گفت: «اين‌جا روزنامه‌نگار خوب پیدا نمیشه.»

من مي‌دانستم اين را مي‌گويد و بايد هم همين را مي‌گفت. من مي‌دانستم كه اين توطئه از يك سوتيتر آب مي‌خورد… از واژه‌هايي كه حقيقت را پنهان مي‌كنند… از مردمي كه بايستي به آن‌ها سلام مي‌كرديم. و شايد هم در اين قصر سوت‌وكور، تنها من مي‌دانستم و به‌روي خود نمي‌آوردم…

پياله­ی هشتم به‌سلامتي اين حكايت خرافه و هرآنچه شما دوست داريد.

نگارش داستان: ۸۳-۱۳۸۲

ترجمه داستان :زمستان ۱۳۸۶ ـ بوكان

*اصل اثر به زبان کُردی بوده و در سال ۲۰۰۳ توانست جایزه‌ اول داستاننویسی در چهارمین فستیوال بین المللی گلاویژ در شهر سلیمانییه‌ در اقلیم کردستان عراق را از آن خود کند.

[۱] .نامی کردی به معنی دوست.

[۲] نام کتابي از هرتا مولر.

[۳] خدايان الهام در اساطير يونان.

[۴] خدايان دو جنسه در آيين ماني.

[۵] کنایه از ” خاوين آرو” شاعر تبعيدي وشهید ايرلندي.

[۶] قهرمان اصلي رمان ” از چشم غربي” اثر جوزف کنراد.

انتشار توسط 8 تم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>