اخبار

نه داستان خیلی کوتاه / رحیم عبدالرحیم زاده

رەحیم عەبدولرەحیم زادە

نه داستان خیلی کوتاه

رحیم عبدالرحیم زاده

مقدمه: این نه داستانک محصول مدتی کار کارگاهی با تعدادی دوست داستان نویس است، اگرچه حتی تعدادی از داستان­ها را قبول نداشته باشم اما از آنجایی که باور عمیقی به کار کارگاهی دارم ترجیح دادم در اختیار مخاطب نیز قرار بگیرد چرا که معتقدم خواندن آثار نیز بخشی از این پروسه کار کارگاهی است.

 

۱ قتل در آینه­های روبرو

در را که باز کرد جنازه غرق در خون همسرش را روی زمین دید. صدایی از پشت سر به گوشش رسید، برگشت، همسرش را دید که به جنازه غرق در خون او روی زمین نگاه می­کند. صدایی از پشت سر به گوش همسرش رسید، برگشت…..

 

۲ گرگ­ها و آدم­ها

کم کم جاده روستا در تاریکی شب و برف گم می­شد. صدای زوزه گرگ­ها ترس به جان زن انداخته بود.

  • مگه جا قحط بود منو آوردی اینجا؟

جوان که از ترس چشمانش گرد شده بود، با دست شیشه جلوی ماشین را پاک کرد…. چیزی در تاریکی به آن­ها نزدیک می­شد. نفسش در سینه حبس شد. نمی­توانست آنچه را که می­دید باور کند، با چشم خودش دید که دارند از روستا دور می­شوند اما حالا درست وسط میدان ده بودند و مردم خشمگین با مشعل­ها و چوب­ها و داس­ها به سوی آنان می­آمدند. زیر نور لرزان مشعل­ها می­شد پرهیب گرگ­ها را دید که کنار مردان ده گام برمی­داشتند. با خودش فکر کرد مردان روستا هرگز او را نمی­بخشند. صدای زوزه گرگ­ها که لحظه به لحظه نزدیکتر می­شد رشته افکارش را پاره کرد. نگاهی به نازنین انداخت که انگار هنوز متوجه حضور آدم­ها و گرگ­ها نشده بود.

  • اونا مارو زنده نمی­ذارن

نشنید نازنین در جوابش چه گفت چون داشت با خودش فکر می­کرد ” من اونو ندزدیدم. خودش همرام اومد، مگه معلم روستا نمی­تونه عاشق یه دختر روستایی بشه” حالا دیگر آن­ها ماشین را محاصره کرده بودند، آدم­ها و گرگ­ها. انگار با صدای بلند فکر کرده بود چون شنید نازنین می­گوید:

  • نه وختی که دختر روستایی شوهر داره

************

فردا جنازه آن­ها را خیلی دورتر از ده و دور از هر جاده­ای در میان برف پیدا کردند، بدون هیچ نشانی از ردپا در اطراف ماشین.

 

۳ در جستجوی زمان از دست رفته

گوشی را برداشت. نوشت دیگر به خانه برنمی­گردم، منتظر پاسخ نماند گوشی را خاموش کرد. بوی عطر تند و عرق اتاق را پر کرد. صدای زنگ در شنیده شد…. اما به طرف در نرفت، می­دانست صدای زنگ هم مثل عطر تند و عرق تن خاطره­ای بیش نیست، خاطره­ای که توان فراموش کردنش  را نداشت.

 

۴ شهر گناه

هرگاه مجبور می­شد بیرون برود، بی­توجه به نگاه هرزه مردها تنها به یک چیز فکر می­کرد: ” چقد زندگی کردن تو شهری که همه زنها از ترس شهرو ترک کردن سخته” اما صدای سرفه­های پدر پیرش که هنوز در گوشش می­پیچید باز او را به سوی خانه می­کشاند.

 

۵ مسخ

مجبور بودم پدرم را به بیمارستان ببرم. نصف بدنش به فرغون تبدیل شده بود. از بس که کار کرده بود بیچاره.

 

 

۶ برج بابل

تمام سهم مهاجران از اروپا همین یک کافه بود. کافه­ای که در آن همراه با دود سیگار تنهاییشان را قسمت می­کردند و درباره آخرین تصمیمات اتحادیه اروپا درباره مهاجران بحث می­کردند، حتی اگر زبان هم را  نمی­دانستند.

 

۷ ژان پل سارتر

شخصیت تمام داستان­هایی که نوشته بودم اینجا بودند در همین کافه- کافه­ای که تمام داستان­هایم را آنجا نوشته بودم- غرق در دود سیگار و بوی قهوه داشتند درباره من بحث می­کردند، اینکه من وجود دارم یا نه؟ اما مرا نمی­دیدند که پشت سرشان نشسته­ام.

 

۸ کلمه بیست و یکم

فرصت داده بودند دعای قبل از مرگش را بخواند: تنها بیست کلمه.

او در حال خواندن دعا به کلمه بیست و یکم می­اندیشید: فرار

 

۹ تک درخت

چترش را دیر باز کرده بود. در تمام مسیر پریدن داشت به صدای شکستن استخوان پایش در برخورد با زمین فکر می کرد، اما شاخه­های درخت او را قبل از رسیدن به زمین نگه داشته بود. چقدر خوشحال بود که در این برهوت تک درختی به فریادش رسیده است.

حالا که داشت آخرین نفس­هایش را می­کشید، در دلش به همان تک درخت لعنت می­فرستاد که دو روز بود او را تشنه و گرسنه میان زمین و آسمان معلق نگه داشته بود، بدون آنکه صدایش به جایی برسد.

انتشار توسط 8 تم

2 نظر

  1. عالی بود خیلی کیف کردم مخصوصا از اولی
    همه عالی بودند
    امیدوارم کارهای بیشتری ازتون ببینم.
    ممنون که بهم انرژی دادین.
    من شعر کار میکنم
    و جدیدا دارم داستان مینیمال کار میکنم
    اما من کجا شما کجا
    تشکر

  2. عاشق این وبسایت شدم من.عالی هستید شما

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>