اخبار

سه شعر از محمد رسولی

11071593_572676102834701_3149080916451684646_n

 

(۱)

بار تنهاییِ سنگینی

بر دوشم بود

ساختمان نیمه کارەای

یافتم

و خالی کردم

تمام خودم را …

وقتی زندگی

کسی را پس می زند

باید استفراغ کند

شانەهایم لرزید

استفراغ کردم

و قلبم کە همیشە درد می کرد

از دهانم بیرون ریخت …

 

 

(۲)

خوب یادم است

در را که باز کردم

خیابان پر بود از جنازه هایی زرد و بی روح

که زیر پای عابران خش می خوردند

پاییز بود

و خیانت درختان به برگ ها

به ما شبیه شده بود

ما دو نفر بودیم

به کافه ای رفتیم

میز را قسمت کردیم

و به انتخاب تو

زندگی را

تلخ نوشیدیم

من در کافه جا ماندم

و بادهای پاییزی تو را با خود برد

سرد شدم

طوری که کافه چی خواست عوضم کند

گوشه گیر شدم

و فنجانم پر شد از کتاب

و تصمیم گرفتم

نگرانت

دیگر نباشم

خواستی پسم بزنی

درخت پاییزی

و من زرد شدم

در حاشیه خیابان ها …

اما حالا

برای خودم

کافه ای باز کرده ام

میزها را برداشته

و روی ویترینم نوشته ام

زندگی تلخ را

تمام کردیم

لطفا یک فنجان عشق را

گرم بنوشید

 

 

(۳)

چرخ خیاطیها بازارشان گرم شد

وقتی که لبهایمان را دوختیم

و پشت تریبون ها

بدون تپق زدن

گفتیم که خوشبخت هستیم

و این شد شروع سیاست چشم هایمان

و آزادی را به زباله ها شوت کردیم

تا اینکه تورسیدی از راه

بازار ها همه کساد شدند

و همه چیز به عقب برگشت

مرگ بر ، تمامی دیوارها مرد

پروانه ها اعلامیه آمدنت را پخش کردند

و رادیو پر شد از صدای خنده ات

و لبهایت کمی بیشتر از بیشتر

دنیا را عاشق کرد

واز آنروز دیکتاتوری چشمهایت

قلبم را از آن خود کرد

و من

در خاکریز عشقت سربازی بیش نبودم

تنها

وخسته از جنگ

بی هیچ نامه ی عاشقانه ای

انتشار توسط 8 تم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>